HomePage | 2007-06 »

05/31/2007

بودجه 2

medium_20070217203958_car_2007_18febb.jpg

خود از تو بهتر ميدانستم

خود از تو بهتر ميدانستم

كه نميتوانم آشناي تو باشم . . .

تو از من بهتر ميدانستي

چرا نتوانستم آشناي تو باشم . . .

زير باران شهوت

سوگند خوردي كه پس از باران خواهي ماند و كمان رنگينك را آرش وار به دستم ميسپري تا از شرق به غرب پروازش دهم

ولي خود ميدانستم

چتر تنم را به گوشه ايي مينهي رنگين كمان را به گدايي بذل ميكني .

مصيبت عجب است كه خود دانستم و خود دانستي

اي صد عجب از اين همه فهم و شعورمان كه اشرف مخلوق را از دست خدايي ناديده به عاريت گرفتيم 

پس كنون است كه دانسته ها را به دار ميكشم تا نفسش را به بند كشم و نعشش را بر خر حمالي بنهم تا همه آن فرو مايگان بپرسند كه چرا تو اين چنيني ؟

واژه كال

 

ديگر شعر هايم را به تو تقديم نميكنم

دیگر شعرهایم را به تو تقدیم نمیکنم

 چرا که نفست را با کس دیگری تقسیم میکنی و برایش از گل يخ ميگويي . . .

باشد که خدایت را به صلیب کشم

 خورشیدت را به تاریکترین شب یلدایی لعنت میکنم 

آهنگت را در تاریکخانه فردا فراموش

بودنت را خلاصه مینویسم بر تن سنگ خارای قبر دختر چهارده ساله کودکی ام

در نگاهت قحبه ایی را نقاشی میکنم که در میان پاهایش آتشکده ایی خفته ، سکوت را عربده میکشد .

پستانهایت را در دهان سگ هرزه ایی مینشانم تا دیگر چون تویی جوانه نزند 

هرگز نخواهم چو کبک خرامی در بیشه زار تنم رخنه کرده و چنگانت را در تنم فرو کنی و از زندگی ترنمی سر نهی

حال که شب از پس مژگانم میرسد و خوابی سرد تنم را به زیر میکشد از پس پنجره ام با تو ای بوف رویایی از انسان شدنم میگویم .

از انسانی که دریغ . . .

                                                                واژه كال

 

05/26/2007

بودجه

medium_boodje.jpg

و ديگر هيچ

فریادی و دیگر هیچ .
چرا که امید آنچنان توانا نیست
که پا سر یاس بتواند نهاد.
***
بر بستر سبزه ها خفته ایم
با یقین سنگ
بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم
و با امیدی بی شکست
از بستر سبزه ها
با عشقی به یقین سنگ برخاسته ایم
***
اما یاس آنچنان توناست
که بسترها و سنگ ها زمزمه ئی بیش نیست !
فریادی
و دیگر
هیچ !

 

                                                                             احمد شاملو

09:00 Posted in شعر | Permalink | Comments (0) | Email this

تقديم به باطبي عزيز

 medium_28.5.jpg

بر بام تاريخ تا ابديت نامت را مينگارم

تا همگان بدانند تو از نسل آن سپيدار بلندي .

مردمكان شهرت سر به ديوار كوبان نامت را زجه ميزنند

با ديدن كتابهايت به ياد گذشته ايي ميافتم كه

 در كنار بابا آب داد

آ غير آخر ا آخر  

باغير آخر ب آخر

فرياد

خدايا خدايا تا انقلاب مهدي

خميني و نگهدار

از عمر من بكاه و

 به عمر او بيافزايت رعشه بر اندامها ميسپرد

ولي هرگز ندانستي سبعيت آنچنان بر پيكرت تازيانه ميزند تا سميه ات خود را به شام غريباني سور دهد

با هر صدايي سميه ات را لمس ميكنم كه هراسان ميشود و بيچراغ انتظار ديدنت را مي كشد و در شب جز سياه نميبيند و روشنايي را در بوي تن تو ميجويد نه در تولد خورشيد چرا كه خورشي مرده است !

هر چند زندان را ديدن خوش صورتان و خوش سيرتان باور نيست

ولي

مرغان لاشخور تيغ جلاد را بر گلويت به نظاره مينشينند تا سپيده هرگز به چشمت نتابد

احمدم

بدان كه روزي دوباره ما هم در بهار ، پرواز پرستوهاي مشكين فام را به نظاره خواهيم نشست

آنروز كه ديگر براي شعر آزادي به دنبال قافيه نخواهيم گشت و

خاك تربت شاعر آزادي او كه همنام و هم كيشت بود را به رسم تبرك سرمه چشم ميكنيم

تا هرگز چشم بروي نامردان نگشاييم

با عنصر خوبي تجسمي از تو ميتراشم و همه را پيشكش گيسوان سپيد مادرت ميكنم

با نگاهم مهربانيهايت را خواهم ديد

و سكوتت فريادي است بر بلنداي قله شهامت  . . .

                                                                      واژه كال

 

All the posts