« ديگر شعر هايم را به تو تقديم نميكنم | HomePage | من و ايران من »
05/31/2007
خود از تو بهتر ميدانستم
خود از تو بهتر ميدانستم
كه نميتوانم آشناي تو باشم . . .
تو از من بهتر ميدانستي
چرا نتوانستم آشناي تو باشم . . .
زير باران شهوت
سوگند خوردي كه پس از باران خواهي ماند و كمان رنگينك را آرش وار به دستم ميسپري تا از شرق به غرب پروازش دهم
ولي خود ميدانستم
چتر تنم را به گوشه ايي مينهي رنگين كمان را به گدايي بذل ميكني .
مصيبت عجب است كه خود دانستم و خود دانستي
اي صد عجب از اين همه فهم و شعورمان كه اشرف مخلوق را از دست خدايي ناديده به عاريت گرفتيم
پس كنون است كه دانسته ها را به دار ميكشم تا نفسش را به بند كشم و نعشش را بر خر حمالي بنهم تا همه آن فرو مايگان بپرسند كه چرا تو اين چنيني ؟
واژه كال
07:30 Posted in دست نوشته هاي واژه كال | Permalink | Comments (1) | Email this



Comments
بيا تاريخ مرگمان را عقب بياندازيم
و با هم زير پل حافظ فالودهي شيرازي بخوريم...
بيا كفنهايمان را چند روزي
روي بند باد بدهيم
بوي كفتار ميدهد.
آنوقت ميشود تا خيابان انقلاب
يك تنه دشمن كشت بيكفن...
آنوقت بوي خون كه داد دستانمان
عاشق ميشويم...
كفن را به من بده
وقت مرگ است
زندهگي بتمرگ.
سلام
دوست عزیز منتظر اب جدیدتم
Posted by: سحر | 06/04/2007
Post a comment