05/26/2007
تقديم به باطبي عزيز
بر بام تاريخ تا ابديت نامت را مينگارم
تا همگان بدانند تو از نسل آن سپيدار بلندي .
مردمكان شهرت سر به ديوار كوبان نامت را زجه ميزنند
با ديدن كتابهايت به ياد گذشته ايي ميافتم كه
در كنار بابا آب داد
آ غير آخر ا آخر
باغير آخر ب آخر
فرياد
خدايا خدايا تا انقلاب مهدي
خميني و نگهدار
از عمر من بكاه و
به عمر او بيافزايت رعشه بر اندامها ميسپرد
ولي هرگز ندانستي سبعيت آنچنان بر پيكرت تازيانه ميزند تا سميه ات خود را به شام غريباني سور دهد
با هر صدايي سميه ات را لمس ميكنم كه هراسان ميشود و بيچراغ انتظار ديدنت را مي كشد و در شب جز سياه نميبيند و روشنايي را در بوي تن تو ميجويد نه در تولد خورشيد چرا كه خورشي مرده است !
هر چند زندان را ديدن خوش صورتان و خوش سيرتان باور نيست
ولي
مرغان لاشخور تيغ جلاد را بر گلويت به نظاره مينشينند تا سپيده هرگز به چشمت نتابد
احمدم
بدان كه روزي دوباره ما هم در بهار ، پرواز پرستوهاي مشكين فام را به نظاره خواهيم نشست
آنروز كه ديگر براي شعر آزادي به دنبال قافيه نخواهيم گشت و
خاك تربت شاعر آزادي او كه همنام و هم كيشت بود را به رسم تبرك سرمه چشم ميكنيم
تا هرگز چشم بروي نامردان نگشاييم
با عنصر خوبي تجسمي از تو ميتراشم و همه را پيشكش گيسوان سپيد مادرت ميكنم
با نگاهم مهربانيهايت را خواهم ديد
و سكوتت فريادي است بر بلنداي قله شهامت . . .
واژه كال
08:25 Posted in دست نوشته هاي واژه كال | Permalink | Comments (0) | Email this



Post a comment