06/06/2007
من و ايران من
اين ها فقط الفاظ و عبارات نيست . اين ها را قطعات ادبي نام نمي توان نهاد
اين ها چيزي نيست كه كهنه بشود، زيرا من اين ها را با خون دل نوشته ام
شعله اي كه از قلب ام برآمده و وجود مرا لرزانده ; ارتعاش به دست ام داده
قلم ام را بر كاغذ لغزانده و باعث به وجود آمدن اين قطعه ها شده است . يعني
آتشي مرا سوزانده و اين ها خاكستر منست كه از سوراخ قلم روي كاغذ نقش
بسته است . وگرنه من با نوشتن اين جمله ها مشق نويسنده گي نمي كرده ام
باري من اين ها را همه تنها به خاطر عشق ام ، تنها به خاطر ايران ام نوشته ام
بر مرمر سپيد
پس از من تا ايران زنده است بر مرگ من اشك مريزيد. با يك پرچم ايران
كفن ام كنيد و به سنگ مزارم بنويسيد
زير اين توده ي خاك ، ميان استخوان هائي كم و بيش پوسيده ، هنوز دلي به
عشق ايران مي تپد. پس اين جا تاملي كن و بر خفته به يادي منتي گذار
معبود من ايران ، ايمان من ايران ، خداي من ايران ، آري آري همه چيز من
ايران بود. - پس اگر مي خواهي براي آرامش روح من دعائي بخواني ، و
بدين گونه مرا تا زير بار سنگين معاصي خويش از پا در نيافتم نيروئي ببخشي ،
به عظمت ايران دعائي كن : بگو ((ايران پاينده باد!)) و بخواه كه ايران پاينده
بماند، تا چون خواستي بتواني كه براي پاينده گي ي ايران فداكاري كني
آري هميشه بگو ((پاينده باد ايران !))... با زبان بگو، با قلب بخواه ، و با عمل
بنما كه ايران را پاينده مي خواهي
احمد شاملو
11:30 Posted in شعر | Permalink | Comments (0) | Email this
05/31/2007
خود از تو بهتر ميدانستم
خود از تو بهتر ميدانستم
كه نميتوانم آشناي تو باشم . . .
تو از من بهتر ميدانستي
چرا نتوانستم آشناي تو باشم . . .
زير باران شهوت
سوگند خوردي كه پس از باران خواهي ماند و كمان رنگينك را آرش وار به دستم ميسپري تا از شرق به غرب پروازش دهم
ولي خود ميدانستم
چتر تنم را به گوشه ايي مينهي رنگين كمان را به گدايي بذل ميكني .
مصيبت عجب است كه خود دانستم و خود دانستي
اي صد عجب از اين همه فهم و شعورمان كه اشرف مخلوق را از دست خدايي ناديده به عاريت گرفتيم
پس كنون است كه دانسته ها را به دار ميكشم تا نفسش را به بند كشم و نعشش را بر خر حمالي بنهم تا همه آن فرو مايگان بپرسند كه چرا تو اين چنيني ؟
واژه كال
07:30 Posted in دست نوشته هاي واژه كال | Permalink | Comments (1) | Email this
بودجه 2
07:30 Posted in طنز سياسي | Permalink | Comments (0) | Email this
ديگر شعر هايم را به تو تقديم نميكنم
دیگر شعرهایم را به تو تقدیم نمیکنم
چرا که نفست را با کس دیگری تقسیم میکنی و برایش از گل يخ ميگويي . . .
باشد که خدایت را به صلیب کشم
خورشیدت را به تاریکترین شب یلدایی لعنت میکنم
آهنگت را در تاریکخانه فردا فراموش
بودنت را خلاصه مینویسم بر تن سنگ خارای قبر دختر چهارده ساله کودکی ام
در نگاهت قحبه ایی را نقاشی میکنم که در میان پاهایش آتشکده ایی خفته ، سکوت را عربده میکشد .
پستانهایت را در دهان سگ هرزه ایی مینشانم تا دیگر چون تویی جوانه نزند
هرگز نخواهم چو کبک خرامی در بیشه زار تنم رخنه کرده و چنگانت را در تنم فرو کنی و از زندگی ترنمی سر نهی
حال که شب از پس مژگانم میرسد و خوابی سرد تنم را به زیر میکشد از پس پنجره ام با تو ای بوف رویایی از انسان شدنم میگویم .
از انسانی که دریغ . . .
واژه كال
07:20 Posted in دست نوشته هاي واژه كال | Permalink | Comments (0) | Email this
05/26/2007
بودجه
11:17 Posted in طنز سياسي | Permalink | Comments (1) | Email this
و ديگر هيچ
فریادی و دیگر هیچ .
چرا که امید آنچنان توانا نیست
که پا سر یاس بتواند نهاد.
***
بر بستر سبزه ها خفته ایم
با یقین سنگ
بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم
و با امیدی بی شکست
از بستر سبزه ها
با عشقی به یقین سنگ برخاسته ایم
***
اما یاس آنچنان توناست
که بسترها و سنگ ها زمزمه ئی بیش نیست !
فریادی
و دیگر
هیچ !
احمد شاملو
09:00 Posted in شعر | Permalink | Comments (0) | Email this


